
هنوزم گاهی به خودم سر میزنم
بخصوص وقتایی که دلتنگم...
دلتنگ خودم
دلتنگ رویاهام
دلتنگ امیدهام...
یه فنجون جای میریزم برای خودم و سر میکشم توی خودم...
دستی به سر و گوش خودم می کشم و فوتی می کنم به غبارها و پس میزنم تارعنکبوت ها رو...
عین گنج می مونه برام
گنجِ کُنجِ گنجه....
چند ساعتی میرم توی
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
هرچی هم توی روشنی روز و شلوغی خونه نقشتو حرفه ای بازی کنی...تاریکی شب و خلوتِ پشت بندش، نقاب از روت بر میداره و دست دلت رو رسوا می کنه و پای توانت رو لنگ...
کم میاری... زانو میزنی... اخم می کنی و زجه هات رو توی گلوت خفه می کنی و چشم می دوزی به ثانیه شمار ساعت و می شماری لحظه هایی رو کش میان از طول و از عرض...هرچی هم توی روشنی روز و شلوغی خونه ادای صبوری دربیاری و تنت رو به کار بگیری تا بلکه جیر و جور مفاصلت، صدای ناله ی حزین روحت رو پوشش بده..تاریکی شب و خلوت پشت بندش چنگ میندازه به پرده و چون
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
وقتی تیر میکشه از دو طرف می سوزمآخ آخ آخ که درد کشیدنم هم آدمیزادی نیست...
گردنم که تیر میکشه کتف راستم از کار میفته... حس پیری میفته به جونم و بوی سوز دلم بلند میشهنمی تونم از پس لیست بلندبالای کارهای روزانه ام بر بیام...لیست کارهای تیک نخورده از یه طرف و نا امیدیم از غیر خودم هم یه طرف...اونوقته که یک عالمه سوالِ اخمو قد میکشن جلوی روم...۱۶ ساله چه کردی جز تخریب خودت؟۱۶ سال دیگه همچین روزی، اگر بودی، سوال های قد کشیده جلوی روت، چه شکلین؟ چه رنگین؟سالی چند بار؟ ماهی چند بار؟ هفته ای چند بار؟ ر
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
زنده ام...اما خالی...
حس اون مترسکی رو دارم که دست داره... پا داره... تن پوش داره و اتفاقن کلاغا رو هم خوب پر میده... اما توش پر از کاهه و بوی موندگی میده... زنده ام... نفس میکشم... راه میرم... حرف میزنم... می خوابم... بیدار میشم... اما خالی از هر شوقی...از هر اشتیاقی...غم و حسرت و تنهایی و چرا و چه کنم... همه فکر روز و کابوس شبمه...فکرها و کابوس هایی که شاید من رو نکشتن هنوز... ولی از تو مثل خوره تک به تک سلول های بودنم رو جویدن و تف کردن...چه قدرتی بود که اون "من" رو تبدیل کرد به این "من"...؟
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
خدا وکیلی سخت ترین نقش دنیا رو دارم بازی میکنم، پس اسکارم کو؟ شب که میشه، با چارتا چشم لحظه هام رو می پام و غرق توی سکوت و فکر، جرعه جرعه سیاهی تلخش رو می بلعم و می سوزم و میپیچم به خودم و کش میام تا صبح... طلوع که سر رسید و صدای قیل و قال گنجیشکا که درومد... انگار که سطح آدرنالین خیالم کمی پایین میاد و جون دردم یخده آروم میگیره ... اونوقته که مچاله میشم تو خودم و سر میسپارم به بالشم و دل به کابوس های رنگارنگ و مواج ...
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
یه روزایی... یه روزگاری... چقدر تلاش کردم که اشک نریزم... که قوی باشم... که کم نیارم...
و یه روزایی... یه روزگاری... چقدر محتاج همون اشک هام، که شاید کمی سبک بشم... که قوی نباشم... که فقط،یک زن باشم...
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
پسر بزرگم ماه پیش ۱۳ ساله شد
دیروز روی میز شام، وقتی داشت با غذاش ور می رفت، گفت:
مامان کتلت هات همیشه خیلی خوشمزه تر بود، چرا این دفعه مثل همیشه نیست؟!
نمی دونم وقتشه که بفهمه حالِ دلِ مادر تو طعمِ غذاهاشم اثر داره، یا زوده؟!
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!اینجا چاه منه... چاهی که هروقت دلم بخواد، سرمو توش فرو می کنم و تاجایی هم که بتونم فریاد می زنم... اینجا فرمانروا شیداست و معصومه فقط یه اسیر... و شاید دنیای مجازی تنها جاییه که شیدا تونسته پشت معصومه رو به خاک بسابونه...پس توقع شنیدن حرف حساب نداشته باشید (اگرم شنیدید زیاد جدی نگیرید)در ضمن توضیح بدم بدونید... من نه سیاهم... نه نا امید... فقط توی خاکستری و تردید گرفتار شدم بدجور...توضیح دوم هم اینکه من کارشناس که نه... اما لیسانس علوم سیاسی دارم و یک عدد اهوازی پایتخت نشین به حساب می یام...!توضیحی بعد از کمی:دیپورت شدم اهواز... به بهانه ی جستجوی بهانه ای برای اتمام بهانه گیری ها...دیگه تو تحمل تنهایی، تنها نیستم... دوتایی باهم و در کنار هم بار تنهایی بشریمون رو به کول می کشیم... ازدواج کردم...
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
گاهی اتفاق ها و آدم های زندگیت... بیش از حد توانت بهت فشار وارد می کنن و استرس...
گاهی خسته ای...
گاهی تنها...
گاهی هم دلسرد...
این وسط چندتا تک ستاره می مونه تو آسمون ایستادگیت... کور سوهای دور... اما روشن...
برای خودم و عزیزانم... تک ستاره های پرنور و شور آرزو می کنم... تک ستاره هایی که شاید به تعداد کم باشن.... اما به کیفیت می ارزن به کل دنیا...
امیدوارم زندگی تون هیچ وقت خلوت از این تک ستاره ها نباشه...
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری
شب شده و همه خوابند... غیر از من و سوت ممتد سکوت...
حمله می کنند خیالات...ترس ها... تنهایی ها... چشم می بندم... نفس می کشم... همه چیز عادی است... غیر از بی خوابی من و همه هایی که خوابند...
شب آبستن اوهام است... آبستن ترس است... آبستن تنهایی است...
زایشی نیست...
من هستم و همه هایی که خوابند و سوت ممتد سکوت... فقط...
برچسب:
نویسنده: آروین افشاری