خرید بک لینک

هنوزم گاهی به خودم سر میزنم

بخصوص وقتایی که دلتنگم...

سلام به خودم...

دلتنگ خودم

دلتنگ رویاهام

دلتنگ امیدهام...

یه فنجون جای میریزم برای خودم و سر میکشم توی خودم...

دستی به سر و گوش خودم می کشم و فوتی می کنم به غبارها و پس میزنم تارعنکبوت ها رو...

عین گنج می مونه برام

گنجِ کُنجِ گنجه....

چند ساعتی میرم توی

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 8:18

هرچی هم توی روشنی روز و شلوغی خونه نقشتو حرفه ای بازی کنی...تاریکی شب و خلوتِ پشت بندش، نقاب از روت بر میداره و دست دلت رو رسوا می کنه و پای توانت رو لنگ... کم میاری... زانو میزنی... اخم می کنی و زجه هات رو توی گلوت خفه می کنی و چشم می دوزی به ثانیه شمار ساعت و می شماری لحظه هایی رو کش میان از طول و از عرض...هرچی هم توی روشنی روز و شلوغی خونه ادای صبوری دربیاری و تنت رو به کار بگیری تا بلکه جیر و جور مفاصلت، صدای ناله ی حزین روحت رو پوشش بده..تاریکی شب و خلوت پشت بندش چنگ میندازه به پرده و چون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 8:18

وقتی تیر میکشه از دو طرف می سوزمآخ آخ آخ که درد کشیدنم هم آدمیزادی نیست... گردنم که تیر میکشه کتف راستم از کار میفته... حس پیری میفته به جونم و بوی سوز دلم بلند میشهنمی تونم از پس لیست بلندبالای کارهای روزانه ام بر بیام...لیست کارهای تیک نخورده از یه طرف و نا امیدیم از غیر خودم هم یه طرف...اونوقته که یک عالمه سوالِ اخمو قد میکشن جلوی روم...۱۶ ساله چه کردی جز تخریب خودت؟۱۶ سال دیگه همچین روزی، اگر بودی، سوال های قد کشیده جلوی روت، چه شکلین؟ چه رنگین؟سالی چند بار؟ ماهی چند بار؟ هفته ای چند بار؟ رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 8:18

زنده ام...اما خالی... حس اون مترسکی رو دارم که دست داره... پا داره... تن پوش داره و اتفاقن کلاغا رو هم خوب پر میده... اما توش پر از کاهه و بوی موندگی میده... زنده ام... نفس میکشم... راه میرم... حرف میزنم... می خوابم... بیدار میشم... اما خالی از هر شوقی...از هر اشتیاقی...غم و حسرت و تنهایی و چرا و چه کنم... همه فکر روز و کابوس شبمه...فکرها و کابوس هایی که شاید من رو نکشتن هنوز... ولی از تو مثل خوره تک به تک سلول های بودنم رو جویدن و تف کردن...چه قدرتی بود که اون "من" رو تبدیل کرد به این "من"...؟ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 8:18

خدا وکیلی سخت ترین نقش دنیا رو دارم بازی میکنم، پس اسکارم کو؟ شب که میشه، با چارتا چشم لحظه هام رو می پام و غرق توی سکوت و فکر، جرعه جرعه سیاهی تلخش رو می بلعم و می سوزم و میپیچم به خودم و کش میام تا صبح... طلوع که سر رسید و صدای قیل و قال گنجیشکا که درومد... انگار که سطح آدرنالین خیالم کمی پایین میاد و جون دردم یخده آروم میگیره ... اونوقته که مچاله میشم تو خودم و سر میسپارم به بالشم و دل به کابوس های رنگارنگ و مواج ...

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 8:18

یه روزایی... یه روزگاری... چقدر تلاش کردم که اشک نریزم... که قوی باشم... که کم نیارم...

و یه روزایی... یه روزگاری... چقدر محتاج همون اشک هام، که شاید کمی سبک بشم... که قوی نباشم... که فقط،یک زن باشم...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 1:20 توسط شیدا(معصومه) |

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:32

پسر بزرگم ماه پیش ۱۳ ساله شد

دیروز روی میز شام، وقتی داشت با غذاش ور می رفت، گفت:

مامان کتلت هات همیشه خیلی خوشمزه تر بود، چرا این دفعه مثل همیشه نیست؟!

نمی دونم وقتشه که بفهمه حالِ دلِ مادر تو طعمِ غذاهاشم اثر داره، یا زوده؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 5:13 توسط شیدا(معصومه) |

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:32

پر از حرفمو خالی از میلِ به گفتنوقتی که از کنارم رد می شوی...صدای پایت که آمد، چشمهایم را بستمخیال کن خوابم!من هم خیال می کنم در خواب...و خواب می بینم حرف هایم را...آن سوی میز، باد می وزد..نفس عمیقی میکشم و هوا را با همه ی عطرهایش میبلعم...و فنجانی قهوه ی تلخ، که میان دستهایش جا می گیرد...نگاهش را ندیده بلدم انگار...و صدایش را نشنیده عاشق...پرم از میلِ به گفتن...کاش رویا ابدی بود و خواب جاوید... + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 6:32 توسط شیدا(معصومه) | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:32

تو چه دانی

که پس هر نگه ساده ی من؛

چه جنونی... چه نیازی... چه غمی است...

تا جنون فاصله ای نیست... از اینجا که منم...

م.امید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۰ساعت 21:59 توسط شیدا(معصومه) |

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 16:47

یه روزایی اینجا رو چاه خودم حساب می کردم. چاهی که هروقت دردی از دردای کوچک و بزرگ روزگار تحمیل شد به نقطه ای... سلولی... جونی از وجودم... سرمو بکنم توش و دادی بزنم... فریادی بکشم... یا حتی غرغری بکنم و کمی آروم بگیرم...اون روزا... گاهی سر _ یا سرهایی غیر از سر خودم هم سرک می کشید تو این چاه.. به طعنه ای... به کلامی ... به مهری... مهمون می کرد پیشونی ام رو به خطی... یا لبم رو به لبخندی.. یا حتی چشمم رو به نمی...از اون روزها خیلی گذشته..من خیلی عوض شدم...اون آدم ها هم لابد...که بی خبرم از اکثرشون... که خیلی هاشون رو حتی توی دنیای واقعی اگرم ببینم نمی شناسم..این صفحه هم خیلی عوض شده...خیلی از اون عزیزان، صفحه هاشون رو بستن، یا لابلای این صفر و یک ها و بی خبری ها، تار عنکبوت بسته شده تو گوشه گوشه های پیجشون...من اما اینجا رو دارم..هنوزم که گاهی، با همه ی سری وجودم؛ دردم میاد و دلم داد می خواد یا فریاد ... یا حتی غرغر... سرمو می کنم توش و چشمم رو می بندم و دلم رو رها می کنم...یه چاه واقعی شده اینجا...بی سری... جز سر خودم... بی طعنه ای... بی کلامی... بی مهری...لابلای روزمرگی های زنانه ام...لابلای آجر بازی با پوریا...لابلای دیکته گفتن به پارسا...لابلای چیدن سیب زمینی های ته دیگ ته چین...لابلای خر و پف های علی...لابلای خاطره های دور مامان و خاطرههای دورتر بابا...لابلای تیر کشیدن مهره های گردنم...لابلای مسابقه ی پارسا و پوریا واسه درخواست سرویس های مادرانه...لابلای تموم لحظه هام... هروقت که دلم تیر کشید و نفسم گرفت... دستم رو تکیه میدم به سنگ های سخت و سرد دیواره ی چاهم و هر چند خمیده و رنجور... اما سرم رو فرو می کنم تو تاریکی دهانه اش و داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 16:47

دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!اینجا چاه منه... چاهی که هروقت دلم بخواد، سرمو توش فرو می کنم و تاجایی هم که بتونم فریاد می زنم... اینجا فرمانروا شیداست و معصومه فقط یه اسیر... و شاید دنیای مجازی تنها جاییه که شیدا تونسته پشت معصومه رو به خاک بسابونه...پس توقع شنیدن حرف حساب نداشته باشید (اگرم شنیدید زیاد جدی نگیرید)در ضمن توضیح بدم بدونید... من نه سیاهم... نه نا امید... فقط توی خاکستری و تردید گرفتار شدم بدجور...توضیح دوم هم اینکه من کارشناس که نه... اما لیسانس علوم سیاسی دارم و یک عدد اهوازی پایتخت نشین به حساب می یام...!توضیحی بعد از کمی:دیپورت شدم اهواز... به بهانه ی جستجوی بهانه ای برای اتمام بهانه گیری ها...دیگه تو تحمل تنهایی، تنها نیستم... دوتایی باهم و در کنار هم بار تنهایی بشریمون رو به کول می کشیم... ازدواج کردم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 16:47

چند روزیه لای کاغذای گرد گرفته ی از انبار در رفته اسیر شده... لای خش خش شون می لوله و نفس می کشه.. گاهی بلند و گاهی تکه تکه و کوتاه... گاهی از بعضیاشون عکس می گیره... گاهی بعضیاشونو مچاله می کنه و ول ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 11:26

و باز هم... دومین روز از زمستون...زمستون...زمستون...عجیب عجین شده با من... این فصل غریب و غریب نواز...۳۸ ساله... با دست های سردش نوازش می ده پوست روحم رو... هر سال... درست حوالی همین ساعت ها... کرخت مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 2:38

گاهی اتفاق ها و آدم های زندگیت... بیش از حد توانت بهت فشار وارد می کنن و استرس...

گاهی خسته ای...

گاهی تنها...

گاهی هم دلسرد...

این وسط چندتا تک ستاره می مونه تو آسمون ایستادگیت... کور سوهای دور... اما روشن...

برای خودم و عزیزانم... تک ستاره های پرنور و شور آرزو می کنم... تک ستاره هایی که شاید به تعداد کم باشن.... اما به کیفیت می ارزن به کل دنیا...

امیدوارم زندگی تون هیچ وقت خلوت از این تک ستاره ها نباشه...

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 2:38

شب شده و همه خوابند... غیر از من و سوت ممتد سکوت...

حمله می کنند خیالات...ترس ها... تنهایی ها... چشم می بندم... نفس می کشم... همه چیز عادی است... غیر از بی خوابی من و همه هایی که خوابند...

شب آبستن اوهام است... آبستن ترس است... آبستن تنهایی است...

زایشی نیست...

من هستم و همه هایی که خوابند و سوت ممتد سکوت... فقط...

برچسب: نویسنده: آروین افشاری تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 2:38

صفحه بندی