مادر...

خرید بک لینک

یه روزایی... یه روزگاری... چقدر تلاش کردم که اشک نریزم... که قوی باشم... که کم نیارم...

و یه روزایی... یه روزگاری... چقدر محتاج همون اشک هام، که شاید کمی سبک بشم... که قوی نباشم... که فقط،یک زن باشم...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 1:20 توسط شیدا(معصومه) |

مادر......

ما را در سایت مادر... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:32

پسر بزرگم ماه پیش ۱۳ ساله شد

دیروز روی میز شام، وقتی داشت با غذاش ور می رفت، گفت:

مامان کتلت هات همیشه خیلی خوشمزه تر بود، چرا این دفعه مثل همیشه نیست؟!

نمی دونم وقتشه که بفهمه حالِ دلِ مادر تو طعمِ غذاهاشم اثر داره، یا زوده؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 5:13 توسط شیدا(معصومه) |

مادر......

ما را در سایت مادر... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:32

پر از حرفمو خالی از میلِ به گفتنوقتی که از کنارم رد می شوی...صدای پایت که آمد، چشمهایم را بستمخیال کن خوابم!من هم خیال می کنم در خواب...و خواب می بینم حرف هایم را...آن سوی میز، باد می وزد..نفس عمیقی میکشم و هوا را با همه ی عطرهایش میبلعم...و فنجانی قهوه ی تلخ، که میان دستهایش جا می گیرد...نگاهش را ندیده بلدم انگار...و صدایش را نشنیده عاشق...پرم از میلِ به گفتن...کاش رویا ابدی بود و خواب جاوید... + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 6:32 توسط شیدا(معصومه) | مادر......ادامه مطلب

ما را در سایت مادر... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:32

تو چه دانی

که پس هر نگه ساده ی من؛

چه جنونی... چه نیازی... چه غمی است...

تا جنون فاصله ای نیست... از اینجا که منم...

م.امید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۰ساعت 21:59 توسط شیدا(معصومه) |

مادر......

ما را در سایت مادر... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 16:47

یه روزایی اینجا رو چاه خودم حساب می کردم. چاهی که هروقت دردی از دردای کوچک و بزرگ روزگار تحمیل شد به نقطه ای... سلولی... جونی از وجودم... سرمو بکنم توش و دادی بزنم... فریادی بکشم... یا حتی غرغری بکنم و کمی آروم بگیرم...اون روزا... گاهی سر _ یا سرهایی غیر از سر خودم هم سرک می کشید تو این چاه.. به طعنه ای... به کلامی ... به مهری... مهمون می کرد پیشونی ام رو به خطی... یا لبم رو به لبخندی.. یا حتی چشمم رو به نمی...از اون روزها خیلی گذشته..من خیلی عوض شدم...اون آدم ها هم لابد...که بی خبرم از اکثرشون... که خیلی هاشون رو حتی توی دنیای واقعی اگرم ببینم نمی شناسم..این صفحه هم خیلی عوض شده...خیلی از اون عزیزان، صفحه هاشون رو بستن، یا لابلای این صفر و یک ها و بی خبری ها، تار عنکبوت بسته شده تو گوشه گوشه های پیجشون...من اما اینجا رو دارم..هنوزم که گاهی، با همه ی سری وجودم؛ دردم میاد و دلم داد می خواد یا فریاد ... یا حتی غرغر... سرمو می کنم توش و چشمم رو می بندم و دلم رو رها می کنم...یه چاه واقعی شده اینجا...بی سری... جز سر خودم... بی طعنه ای... بی کلامی... بی مهری...لابلای روزمرگی های زنانه ام...لابلای آجر بازی با پوریا...لابلای دیکته گفتن به پارسا...لابلای چیدن سیب زمینی های ته دیگ ته چین...لابلای خر و پف های علی...لابلای خاطره های دور مامان و خاطرههای دورتر بابا...لابلای تیر کشیدن مهره های گردنم...لابلای مسابقه ی پارسا و پوریا واسه درخواست سرویس های مادرانه...لابلای تموم لحظه هام... هروقت که دلم تیر کشید و نفسم گرفت... دستم رو تکیه میدم به سنگ های سخت و سرد دیواره ی چاهم و هر چند خمیده و رنجور... اما سرم رو فرو می کنم تو تاریکی دهانه اش و دا مادر......ادامه مطلب

ما را در سایت مادر... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 16:47

صفحه بندی