سلام به خودم - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 8:18
هنوزم گاهی به خودم سر میزنمبخصوص وقتایی که دلتنگم... دلتنگ خودمدلتنگ رویاهامدلتنگ امیدهام...یه فنجون جای میریزم برای خودم و سر میکشم توی خودم...دستی به سر و گوش خودم می کشم و فوتی می کنم به غبارها و پس میزنم تارعنکبوت ها رو...عین گنج می مونه برامگنجِ کُنجِ گنجه....چند ساعتی میرم توی
نقش - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 8:18
هرچی هم توی روشنی روز و شلوغی خونه نقشتو حرفه ای بازی کنی...تاریکی شب و خلوتِ پشت بندش، نقاب از روت بر میداره و دست دلت رو رسوا می کنه و پای توانت رو لنگ... کم میاری... زانو میزنی... اخم می کنی و زجه هات رو توی گلوت خفه می کنی و چشم می دوزی به ثانیه شمار ساعت و می شماری لحظه هایی رو کش میان از طول و...
وقتی تیر می کشه - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 8:18
وقتی تیر میکشه از دو طرف می سوزمآخ آخ آخ که درد کشیدنم هم آدمیزادی نیست... گردنم که تیر میکشه کتف راستم از کار میفته... حس پیری میفته به جونم و بوی سوز دلم بلند میشهنمی تونم از پس لیست بلندبالای کارهای روزانه ام بر بیام...لیست کارهای تیک نخورده از یه طرف و نا امیدیم از غیر خودم هم یه طرف...اونوقته ک...
مترسک - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 8:18
زنده ام...اما خالی... حس اون مترسکی رو دارم که دست داره... پا داره... تن پوش داره و اتفاقن کلاغا رو هم خوب پر میده... اما توش پر از کاهه و بوی موندگی میده... زنده ام... نفس میکشم... راه میرم... حرف میزنم... می خوابم... بیدار میشم... اما خالی از هر شوقی...از هر اشتیاقی...غم و حسرت و تنهایی و چرا و چه...
اسکار - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 8:18
خدا وکیلی سخت ترین نقش دنیا رو دارم بازی میکنم، پس اسکارم کو؟ شب که میشه، با چارتا چشم لحظه هام رو می پام و غرق توی سکوت و فکر، جرعه جرعه سیاهی تلخش رو می بلعم و می سوزم و میپیچم به خودم و کش میام تا صبح... طلوع که سر رسید و صدای قیل و قال گنجیشکا که درومد... انگار که سطح آدرنالین خیالم کمی پایین می...
اشک - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 16:32
یه روزایی... یه روزگاری... چقدر تلاش کردم که اشک نریزم... که قوی باشم... که کم نیارم...و یه روزایی... یه روزگاری... چقدر محتاج همون اشک هام، که شاید کمی سبک بشم... که قوی نباشم... که فقط،یک زن باشم... + نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 1:20 توسط شیدا(معصومه) | Adblock test (Why?)
پسرک... - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 16:32
پسر بزرگم ماه پیش ۱۳ ساله شددیروز روی میز شام، وقتی داشت با غذاش ور می رفت، گفت: مامان کتلت هات همیشه خیلی خوشمزه تر بود، چرا این دفعه مثل همیشه نیست؟!نمی دونم وقتشه که بفهمه حالِ دلِ مادر تو طعمِ غذاهاشم اثر داره، یا زوده؟! + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 5:13 توسط شیدا(معصومه) | A...
لبریز... - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 16:32
پر از حرفمو خالی از میلِ به گفتنوقتی که از کنارم رد می شوی...صدای پایت که آمد، چشمهایم را بستمخیال کن خوابم!من هم خیال می کنم در خواب...و خواب می بینم حرف هایم را...آن سوی میز، باد می وزد..نفس عمیقی میکشم و هوا را با همه ی عطرهایش میبلعم...و فنجانی قهوه ی تلخ، که میان دستهایش جا می گیرد...نگاهش را ن...
از اینجا که منم... - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 16:47
تو چه دانیکه پس هر نگه ساده ی من؛چه جنونی... چه نیازی... چه غمی است...تا جنون فاصله ای نیست... از اینجا که منم...م.امید + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۰ساعت 21:59 توسط شیدا(معصومه) | Adblock test (Why?)
روزی روزگاری... چاهی... - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 16:47
یه روزایی اینجا رو چاه خودم حساب می کردم. چاهی که هروقت دردی از دردای کوچک و بزرگ روزگار تحمیل شد به نقطه ای... سلولی... جونی از وجودم... سرمو بکنم توش و دادی بزنم... فریادی بکشم... یا حتی غرغری بکنم و کمی آروم بگیرم...اون روزا... گاهی سر _ یا سرهایی غیر از سر خودم هم سرک می کشید تو این چاه.. به طعن...
اینجا... - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 16:47
دومین روز از زمستون 1360 وسط یه شوره زار مبهوت... میون حال و هوای جنگ زدگی و آوارگی پامو گزاشتم این ور دنیا. توضیحی واسه ی بعد از این اتفاق ندارم... شاید چون توی قمار کوتاه زندگیم، مدتهاست که یقین رو باختم. اون هم به یه سایه... سایه ی جنون!اینجا چاه منه... چاهی که هروقت دلم بخواد، سرمو توش فرو می کن...
خانم.... ۱۴ سال پیش... - تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 11:26
چند روزیه لای کاغذای گرد گرفته ی از انبار در رفته اسیر شده... لای خش خش شون می لوله و نفس می کشه.. گاهی بلند و گاهی تکه تکه و کوتاه... گاهی از بعضیاشون عکس می گیره... گاهی بعضیاشونو مچاله می کنه و ول
دومین روز از زمستون.... - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 2:38
و باز هم... دومین روز از زمستون...زمستون...زمستون...عجیب عجین شده با من... این فصل غریب و غریب نواز...۳۸ ساله... با دست های سردش نوازش می ده پوست روحم رو... هر سال... درست حوالی همین ساعت ها... کرخت م
تک ستاره هایم کو....؟! - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 2:38
گاهی اتفاق ها و آدم های زندگیت... بیش از حد توانت بهت فشار وارد می کنن و استرس...گاهی خسته ای...گاهی تنها...گاهی هم دلسرد...این وسط چندتا تک ستاره می مونه تو آسمون ایستادگیت... کور سوهای دور... اما روشن...برای خودم و عزیزانم... تک ستاره های پرنور و شور آرزو می کنم... تک ستاره هایی که شاید به تعداد ک...
همه هایی که خوابند... - تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 2:38
شب شده و همه خوابند... غیر از من و سوت ممتد سکوت...حمله می کنند خیالات...ترس ها... تنهایی ها... چشم می بندم... نفس می کشم... همه چیز عادی است... غیر از بی خوابی من و همه هایی که خوابند...شب آبستن اوهام است... آبستن ترس است... آبستن تنهایی است...زایشی نیست...من هستم و همه هایی که خوابند و سوت ممتد سک...
یاد باد... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:42
آهای ... رفیق مجازی روزهای خوب وبلاگ نویسی.... که یاد باد آن روزگاران یاد باد...کاش حالا که یاد اون روزا افتادی و اومدی و سر زدی و نظر دادی... یه نشونی هم از خودت میگذاشتی...
غرق... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:42
چند ساعتی غرق بودم... غرق در آرشیو... غرق در اسم هایی که روزهایی نه چندان دور برو و بیا داشتن اینجا و من چیزی ازشون یادم نمیاد... غرق در اسم هایی که روزگاری اینجا برو و بیا داشتن و هیچ وقت از یادم نمی
بس دلم تنگ است.... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:42
من اینجا.... بس دلم تنگ است...و هر سازی که می بینم... بدآهنگ است.....بیا ره توشه برداریم...و قدمدر راه بی برگشت بگذاریم....من اینجا.... بس دلم تنگ است...."م.امید"
مینیمال - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 7:22
نیستی... و این کوتاه ترین و تلخ ترین مینیمال دنیاست...
قلقلک! - تاریخ: 1397/12/15 ساعت: 7:22
حضور و یا حتی یاد بعضی آدم ها یه جور قلقلکه... به کف پای روح.... شاید کمی تلخ و دلهره آور.. ولی خواستنی... ازون خواستن های سخت... مثل حسی که آدمای قلقلکی نسبت به قلقلک دارن... سخت... اما پر از هیجان و قهقهه.... امیدوارم زندگی هیشکی بدون قلقلک نباشه...